شبکه افق - 2 اسفند 1403

توجیه ظلم، با دوقطبی سازی "واقعیت/آرمان" (بزرگترین واقعیات تاریخ، محصول دوردست ترین آرمان ها بودند)

اساتید حوزه های دانشگاهی - نشست مهدویت و آرمانگرایی جهانی - نیمه شعبان

بسم الله الرحمن الرحیم

اولاً به محضر برادران و خواهران عزیز سلام عرض می‌کنم. و از اظهار لطف دوستان تشکر می‌کنم.

خواستم عرض کنم که مفیدترین خدمت به معارف دین در این عرصه‌ها این است که همه‌مان همان چیزی را که درست می‌دانیم، طبق ملاکات دینی، بگوییم و بنویسیم. آن چیزی که جامعه بیشتر به آن احتیاج دارد، این است که مثلاً ۳۰ مقاله، ۳۰ سخنرانی از طرف دوستان فضلا در ۳۰ دانشگاه، ۳۰ حوزه صورت بگیرد. ما از چند طرف در معرض انواع تهدیدها، انحراف‌ها، افراط و تفریط‌ها هستیم. و وقتی که فقط یک نفر، دو نفر چیزی بگویند، بعد با او عده‌ای دشمن و عده‌ای دوست بشوند، اولاً مسئله شخصی و لوث می‌شود، در حالی که اصلاً بحث اشخاص نیست. مسئله، مسئله‌ی مبانی است. این مبانی روز روشن جلوی چشم ما تحریف می‌شوند و ما می‌ترسیم حرف بزنیم. چه از طرف... من گاهی فکر می‌کنم که ابوذرم و خودم هم کم‌کم باورم می‌آید که ابوذرم. همین‌جا می‌گویم که یک نفر دیگر است. همین‌جا می‌گویم، بله، به قول ایشان بعدش هم ربذه و...

انواع و اقسام انحرافات فکری و عملی، ما، اشخاص ما، انقلاب، نهضت و نظام را تهدید می‌کنند و به ‌خصوص نگران این نسل جوان، این بچه‌ها هستم که خودشان در جریان نبودند و چشم‌شان به دهن این و آن است. گاهی می‌بینند که یک سنخ معنویتی راه افتاده، کسی هم چیزی نمی‌گوید. می‌گویند حتماً درست است. یک سنخ عزاداری راه می‌افتد. از آن طرف، به اسم بحث آرمان و واقعیت که حالا چند نکته عرض می‌کنم، عده‌ای می‌گویند واقع‌بینی، پس آرمان‌ها چه می‌شوند؟ مسخره است. یکی می‌گوید آرمان‌ها، دیگری می‌گوید پس عقل کجا رفته است؟ دورانی است به خصوص الان که رسانه‌ها هم خیلی فراگیر شده‌اند و هرکسی در جیبش انگار همه چیز دارد، همین‌جا می‌توانی بنویسی، همین‌جا هم یک ربذه، ۱۰۰۰ نفر آن را بخوانند. اصلاً امروز که دیگر تغییرات اساسی اتفاق افتاده است، اگر موجی ایجاد شود، یعنی در ۵۰ شهر، ۵۰ عالم دانشگاهی، حوزوی، راجع به همان مسئله موضع بگیرند، مقاله بنویسند و بگویند قضیه این است. انتقاداتی هم مثلاً به گوینده وارد باشد، خوب آن انتقادات هم مطرح شود. اما جای اصل و فرع عوض نشود و مسئله شخصی نشود. مسئله، آرمانی است.

فرمودند که راجع به بحث آرمان‌گرایی و واقع‌بینی بحث شود، چون مخاطب ما، به خصوص شما دوستان، دانشجویان جوانی هستید که از یک طرف با واقعیات زندگی شخصی و اجتماعی روبه‌رو هستند؛ واقعیاتی که می‌دانیم همه چیزش مثبت نیست. طبیعتاً انواع تهدیدها، خطرها، مشکلات وجود دارند. لازم نیست بچه‌های دیگران را، ما بچه‌های خودمان را هم که نگاه می‌کنیم، می‌بینیم در معرض مسائل هستند و این یک واقعیت است. باید جدی بود. از یک طرف این بچه‌ها و این نسل، درگیر یکسری آرمان‌ها هستند، یعنی یکسری شعارها را شنیده‌اند، خاطراتی را می‌شنوند، چیزهایی را دیده‌اند. در جمع این دو، با همدیگر مشکل پیدا می‌کنند. می‌خواهم عرض کنم که چگونه به لحاظ تئوریک با آرمان و آرمان‌گرایی مبارزه می‌شود. معمولاً دیده‌اید که آرمان را در نقطه مقابل واقعیت و در نقطه مقابل عقلانیت قرار می‌دهند که آدم یک جریانی، یک سیستمی یا آرمان‌گرا است یا عاقل است. وانمود می‌کنند که واقع‌بینی در جامعه منجر به امید می‌شود. واقع‌بینی، امیدوار هستید، مأیوس نمی‌شوید، در حالی که شعارهای آرمانی، جامعه را مأیوس می‌کنند. امام حسن عسکری(ع) یک جا می‌فرمایند: "اگر می‌خواهید بشریت حرفتان را گوش کند، مردم دوستتان داشته باشند، به آن‌ها امید بدهید." مردم کسانی را دوست دارند، بشریت به کسانی علاقه‌مند می‌شود که به آن‌ها امید بدهند، چشم‌انداز مثبت در برابرشان قرار دهند. امام حسن عسکری(ع) پدر آرمان‌گرایی و آرمان است، پدر عدالت جهانی است. حضرت حجت را ایشان تربیت کرده‌اند. عدالت و آرمان جهانی، به یک معنا دست‌پرورده امام حسن عسکری(ع) است. ایشان، شیعه را آماده کرد برای هزار، بلکه شاید هزاران سال جهاد و وفاداری به امامی که نخواهند دید. این، یک پروژه خیلی بزرگی بود. یک معجزه بزرگ، کرامت بزرگی بود که به دست امام حسن عسکری انجام شد.

وقتی ایشان، پدر آرمان‌گرایی و آرمان است، یعنی آرمان بزرگ بشریت در دامان ایشان پرورده شده است، دوتا تعبیر از ایشان به ذهنم رسید. یکی، دعوت به امید، یعنی آرمان‌گرایی. خود آرمان‌گرایی امیدبخش است. یک جامعه بدون آرمان که امید ندارد. این‌ها برعکس می‌گویند. اتفاقاً کسی که تسلیم محض واقعیت باشد، او اتفاقاً ناامید و مأیوس است. می‌گوید دیگر همینی است که هست، کاری نمی‌شود کرد. واقع‌بینی مادی بدون آرمان‌گرایی، یأس می‌آورد. آرمان‌گرایی واقع‌بینانه، امید می‌آورد و آرمان‌گرایی غیر واقع‌بینانه، امید کاذب می‌آورد.

فرموده‌اند که دین‌داری به کثرت صوم و صلاة نیست. عقل‌تان به چشم‌تان نباشد. اگر می‌بینید یک کسی، یک خانواده‌ای، یک جامعه‌ای، یک شهری، مردم زیاد نماز می‌خوانند و روزه می‌گیرند و زیارت می‌کنند و عبادت‌ها را زیاد انجام می‌دهند، زود نتیجه نگیرید که این‌ها دین‌دارتر از بقیه‌اند. دین‌داری بدون عقل‌ورزی ریشه ندارد. عبادت و ایمان به کثرت صلاة و صوم نیست، به ظواهر مذهبی و حتی شعائر نیست. این شعائر شما را فریب ندهد. ببینید چه مقدار از حقایق و معارف اسلامی در آن جامعه درست درک می‌شود. آن آرمان‌ها درست فهمیده می‌شوند. کثرت تعقل فی امر الله، شناخت درست از دین؛ فرمودند که این، ملاک است، نه زیاد شعائر و این‌ها. بشمارید چه تعداد آدم به زیارت رفته‌اند؟ چه تعداد آدم به جمکران رفته‌اند؟ چقدر به حرم امام رضا رفته‌اند؟ فرمودند که ببینید در زندگی‌شان، در بازارشان چگونه عمل می‌کنند تا بفهمید دین دارند یا نه. دوم ببینید چقدر شعور دینی دارند، چون همین سیاهی‌لشکر، در لحظات خاص، ممکن است علیه دین به کار رود؛ همین سیاهی‌لشکر. همین‌طور حسین حسین گفتن، ممکن است علیه دین باشد. چون آن‌هایی که در کربلا مگر خدا خدا نمی‌گفتند و علیه امام حسین(ع) حرکت می‌کردند؟ این دو تعبیر را می‌خواهم گره بزنم با موضوع جلسه و بحثمان که ما چگونه با دانشجو، با جماعت، با مخاطب، با بچه‌ها صحبت کنیم و این‌ها چگونه آرمان‌گرایی را منشأ یأس، ناامیدی یا ترک عقلانیت نبینند. فکر نکنند که آرمان با عقل منافات دارد، در حالی که آرمان‌گرایی یعنی ایمان در گرو عقل، کثرت تعقل است. فکر نکنند که وقتی آرمان‌گرایی، باید مأیوس باشند چون همیشه امیدهای بزرگ بزرگ دارند و به آن‌ها نمی‌رسند. نه. اتفاقاً وقتی واقع‌بین غیر آرمان‌گرا باشید، مأیوس می‌شوید، چون با خودتان می‌گویید که دیگر این وضعیت قابل تغییر نیست، من هم که قابل تغییر نیستم، ما همین هستیم. این خطرناک است.

من یک مثال از نوع واقع‌بینی ماتریالیستی با پوشش مذهب می‌زنم. البته از رک بودن آن خوشم می‌آید، چون بقیه هم همین عقاید را دارند اما این‌جوری نمی‌گویند، یعنی می‌پوشانند. عقلانیت این است، اسم نمی‌برم چون بحث من شخصی نیست. خودتان حالا بروید مقاله را ببینید. می‌گوید که سیاست خارجی کارآمد، سیاستی است که آرمان‌گرا نباشد، واقع‌بین باشد. حالا تعریف او از واقع‌بینی را ببینیم چیست. می‌گوید سیاست خارجی کارآمد چه ویژگی‌هایی دارد؟ خیلی کتاب و مقاله ترجمه کرده‌اند و می‌کنند. چند ویژگی می‌آورند برای یک جامعه زنده‌ای که سیاست‌مداران و شهروندان آن این ویژگی‌ها را داشته باشند. این‌ها عقلانی و مدنی و واقع‌بین هستند. من چند مورد را عرض می‌کنم: 1) مسئولین آن، بعد از ظهر تعطیل کنند و زندگی کنند. این شرط اول است. 2) شرط بعدی: با کشورهایی که قدرت بیشتر دارند، همکاری کنند. جالب است. نسبت به محیط بین‌الملل، یعنی در واقع وقتی می‌گویند جامعه جهانی و محیط بین‌المللی، منظورشان همین سه چهار پنج تا کشورهای غربی است که زور می‌گویند. و الا محیط بین‌الملل که همه دنیاست. محیط بین‌الملل را با عینک یادگیری، زیبایی‌شناسی و اثرپذیری ببینند. این‌ها دیگر توضیح نمی‌خواهد، واضح است. 3) هیچ کشوری از رشد و پیشرفت آن کشور، یعنی شما، هراس و نگرانی نداشته باشد. آن وقت شما واقع‌بین هستید. مثلاً بورکینافاسو. 4) سیاست خارجی در همان ریلی حرکت کند که الزامات اقتصادی ایجاد می‌کنند. یعنی مسئله اول، پول و سود است. 5) شهروندان آن به همه کشورها بدون ویزا سفر کنند. مسئولین، بعد از ظهر کلاً همه چیز را تعطیل کنند و بروند زندگی کنند؛ یعنی بی‌دردتر باشند. 6) موضوعات مهم سیاست خارجی فقط توسط متخصصین سیاست خارجی بحث شود. مردم در مسائل بین‌الملل شعار ندهند، فلسطین، اسرائیل، آمریکا، بوسنی، لبنان، غزه، این‌ها کار عوامانه و شعاری نیست. 7) در شریک شدن و تقسیم قدرت با دیگران، سخاوت نشان بدهند. 8) این جمله جالب است: آن چه تحقق آن در کوتاه مدت مقدور نیست، جزء اهداف ملی قرار ندهند و برای آن سرمایه‌گذاری سیاسی و مالی نکنند. مثلاً نگویند شاه باید برود، در جنگ نگویند صدام باید برود، نگویند اسرائیل باید از بین برود، شوروی. هرچه سریع‌تر از چالش‌ها عبور کنند و همه بگویند آقا تمام. 9) شهروندان، تفاوت بین تبلیغ و تحلیل دستگاه دیپلماسی را تشخیص بدهند. یعنی دیپلماسی جای شعارهای انقلابی نیست. 10) واژه‌هایی مثل صددرصد، حتماً، یقیناً و بی‌تردید استفاده نشود. هیچ چیز، حق و باطل مسلم و قطعی نیست. هیچ چیز صددرصد نیست، همه چیز قابل معامله است. 11) متوجه باشند که هر جمله، شعار و عبارت در صحنه بین‌الملل می‌تواند پیامد داشته باشد، هرچند این پیامد چند دهه بعد خودش را نشان دهد. 12) موضوعات مهم در سیاست خارجی و مسائل جهانی، تخصصی باشد. خب کسی نگفته تخصصی نباشد! معنی این که تخصصی باشد این است که سیاست خارجی، سیاست‌زدایی و آرمان‌زدایی شود. سیاست خارجی فقط اقتصادی باشد. منافع اقتصادی سراغ چه کسانی می‌آید؟ کسانی که پای اصول‌شان می‌ایستند، پیشرفت می‌کنند یا کسانی که اصولی ندارند؟ همین پیشرفت مادی و اقتصادی. این را هم بروید به تاریخ مراجعه کنید. آن‌هایی که ایستادند و اصول داشتند، اتفاقاً پیشرفت کردند. آن‌هایی که اصولی نداشتند، در این میان بازی خوردند، مصرف شدند. چالش امنیتی را هم برطرف کنیم. مگر انقلاب اسلامی دنبال چالش امنیتی با کسی بوده است؟ یعنی با ظلم و دیکتاتوری بله بود. مثل این که به سیدالشهدا(ع) بگویند چالش امنیتی ایجاد نکن. رفتی کربلا، رفتی به سمت کوفه، این چالش امنیتی ایجاد می‌شود. خوب امام حسین(ع) باید چالش امنیتی برای چنین سیستمی ایجاد کند. اما تنش و چالش امنیتی با کسانی که کاری به کار تو ندارند، بقیه ملت‌ها و دولت‌ها. مگر آدم مریض و روانی باشد که چالش درست کند؟ سیاست‌زدایی، مردم‌زدایی، ایدئولوژی‌زدایی، اعتقادزدایی.

13) جهت‌گیری سیاست خارجی با روح و روان میانگین گرایشات شهروندان سازگار باشد. میانگین گرایشات شهروندان. حالا راجع به قداست‌زدایی و آرمان‌زدایی از سیاست، اگر فرصت کنم یک نکته‌ای عرض می‌کنم. می‌بینیم معنی حرف چیست. یکی از مبانی حکومت‌های لائیک است که شما فقط می‌خواهید بر مردمی حکومت کنید، نمی‌خواهید که مردم را رشد بدهید. کسی که می‌خواهد فقط حکومت کند، باید همیشه به میانگین رضایت شهروندی توجه کند، ببیند که اکثریت از چه چیزی خوششان می‌آید. کسی که مصلح است، می‌خواهد جامعه‌ای را رشد بدهد، او اتفاقاً ضمن رعایت ظرفیت نه فقط میانگین جامعه، بلکه اضعف مأمومین، ضعیف‌ترین جامعه را هم در نظر می‌گیرد، اما چشمش به قله است. می‌خواهد جامعه و این کاروان که عده‌ای جلوتر و عده‌ای عقب‌تر هستند، قوی و ضعیف، می‌خواهد این کاروان را تکان بدهد و به سمت هدف ببرد. اما آن کسی که می‌خواهد این کاروان تکان نخورد و همین‌جا بماند، به شرطی است که این‌ها رئیس آن باشند. دموکراسی غربی می‌گوید وضع موجود را حفظ کن تا بتوانی چالش امنیتی نداشته باشی. از ساعت ۵ بعدازظهر هم برو خانه‌ات. وقت اداری تمام می‌شود، شعار هم نده، مردم هم عوام هستند، نباید وارد مسائل اجتماعی و انقلابی بشوند. هرکسی کار خودش را بکند و برود سراغ زندگی‌اش. اینجا حوزه تخصصی ماست و اینجا جای تبلیغ و شعار نیست، جای تحلیل است. تحلیل هم یعنی تحلیل صرفاً مادی، یعنی وزن‌کشی ماتریالیستی که در وزن‌کشی مادی، آرمان اصلاً وزنی ندارد. فقط واقعیت فیزیکی وزن دارد. ماتریالیست همین است. اصلاً چرا می‌گویند ایمان به غیب در برابر ایمان به شهود؟ ماتریالیست‌ها هم ایمان به شهود دارند. آن چیست که یک ماتریالیست نمی‌تواند داشته باشد؟ ایمان به غیب است. غیب یعنی چه؟ غیب یعنی حقیقتی که در میزان معنوی، فوق‌العاده سنگین است، در میزان عقلانی و روحی خیلی وزن دارد، اما در ترازوی متریال، ماده و فیزیک، اصلاً وزنی ندارد. نیست، انگار نیست، فکر می‌کنند که نیست. لذا ماتریالیست به آرمان خرافه می‌گوید.

واژه صددرصد را، حتماً، یقیناً و بی‌تردید را به کار نبریم یعنی چه؟ یک وقت دارید می‌گویید که در محاسبات روزمره، ما نمی‌توانیم صددرصد از همه چیز مطمئن باشیم. نگاه علمی همیشه باید با یک احتمال خطا همراه باشد. این حرف درست است. اما نسبت به اصل حق و باطل و ایمان و یقین، کسی که بگوید ما اصلاً صددرصد... یعنی ما بگوییم مؤمن هستیم ولی نمی‌توانیم بگوییم صددرصد خدا و آخرت وجود دارد. ما می‌گوییم عدل خوب است، اما نمی‌توانیم صددرصد، یقیناً بگوییم که عدل درست است و ظلم نباید باشد. ما می‌توانیم بگوییم که خداوند از ما یک سبک زندگی شخصی، اجتماعی و حکومتی خواسته است، اما نمی‌توانیم بگوییم یقیناً و حتماً خواسته است و باید حتماً اجرا شود. در واقع حساب احتمالات در جایی که واقعاً جای احتمالات است، عقلانی و اتفاقاً آرمانی هم هست. اتفاقاً اینجا عقلانیت با آرمانی بودن منافاتی ندارد، مطابق هم هستند. اما یک عرصه‌ای وجود دارد که دیگر عرصه چرتکه‌اندازی مادی نیست. ارزش‌هایی هست که مادی نیستند. مثلاً شجاعت، شرف، سخاوت، کرامت. این‌ها چیزهایی نیستند که بشود وزنشان کرد و گفت آقا ما این‌ها را کشیدیم، چیزی نبود. این ایدئولوژی مادی می‌گوید بین شرف و شکم، یکی را انتخاب کن، دوتا نمی‌شود. شکم، گرسنه می‌شوی دردت می‌آید، اما شرف، دردش نمی‌آید. این قیاس به نفس می‌کنند. می‌گویند شرف که درد ندارد، گرسنگی درد دارد. اما کسانی هستند، انبیا آمدند و کسانی را ساختند که درد شرافتمندی‌ آن‌ها از درد شکم آن‌ها بیشتر است. بین شکم و شرف، اگر مخیر شوند، شرف را انتخاب می‌کنند نه شکم را. البته بنا هم نیست که مخیر شوند. اصل این است که هم شکم باشد هم شرف باشد. اما اگر جایی مخیر شدند. خوب این که از کلمات یقیناً و حتماً استفاده نکنیم، یعنی هیچ اصل قطعی و محکمی وجود ندارد. هیچ امر بی‌ارزشی که پای آن بایستیم، وجود ندارد. همه چیز نسبی، شخصی و مادی است. و یک مورد هم که می‌گوید به تصویر و حسی که سایر کشورها نسبت به او دارند، حساسیت داشته باشد. این یک معنی ظاهری دارد که درست است. یک معنی واقعی دارد که سایر کشورها، منظور همین چهار پنج کشور است. حساس باش که آن‌ها به چه چشمی به تو نگاه می‌کنند، به چشم خطر یا به چشم نوکر؟ 14) هیجان در ادبیات و رفتار سیاست خارجی باید مطلقاً تعطیل باشد. یعنی موضع‌گیری علیه استبداد، استکبار و ظلم، این‌ها هیجان و عصبانیت هستند و جایی در سیاست خارجی ندارند. 15) یکی هم جالب است. ماتریالیسم در اوج... ببینید، تحلیل دستگاه دیپلماسی از تحولات جهانی بر اساس فکت باشد. فکت یعنی واقعیت. یعنی به واقعیت نگاه کن، طبق واقعیات. واقعیت چیست؟ واقعیتی که بخش مهمی از ثروت، قدرت، صلاح، رسانه و این‌ها، در دست چند کشور خاص است. آن‌ها در بانک‌های بین‌الملل، تجارت بین‌الملل، رسانه‌های جهانی نفوذ دارند. این واقعیت است. خوب واقعیت بعدی این است که این‌ها نباید نسبت به تو حساس باشند. واقعیت بعدی این است که نباید با این‌ها چالش امنیتی داشته باشی. واقعیت و عقلانیت بعدی از این نظر این است که در برابر این‌ها از هیچ اصل صددرصدی و هیچ ایمان قطعی، سخنی نگویی. مرتب به اسم عقلانیت، واقعیت می‌تراشند. واقعیت بعدی این است که فقط باید به منافع اقتصادی‌ات توجه کنی. ریل اصلی آن است. واقعیت این است که به جایی برسی که آمریکا، انگلیس، فرانسه، این‌ها بدون ویزا شما را راه بدهند. حالا بگو کدام‌ یک از نوکرهایشان را راه می‌دهند که شما را راه بدهند. بزرگ‌ترین مشکل این‌ها این است که از آن‌ها ویزا نخواهند. هرجا بخواهند بروند، بزرگ‌ترین مشکل دنیا و آخرتشان همین است. عقلانیت بعدی این است که در برابر این‌ها منفعل باشی و با عینک یادگیری، زیبایی‌شناسی و اثرپذیری به آن‌ها نگاه کنی. حساسیت‌های آن‌ها را رعایت کن و با کشورهایی که قدرت بیشتر دارند، همکاری کن! این، ته واقع‌بینی این تیپ آدم‌ها است. ساعت ۵ بعد از ظهر را هم فراموش نکن. ۵ بعد از ظهر را فراموش نکن. دقیقاً این نگاه، من مثال زدم و اسم اشخاص را نمی‌برم. این‌ها افرادی هستند که متأسفانه به عنوان دانشگاهی، روشنفکر، به اصطلاح مشاوران مسئولین حکومت و از این قبیل افراد معرفی می‌شوند. خود این اشخاص، آدم‌های مذهبی هستند و نمی‌گویند که با نظام مخالفند. این تیپ افراد هستند. من از این‌ها اتفاقاً خیلی خوشحالم چون رک حرف می‌زنند. اما عده‌ای هستند که عقاید بدتر از این‌ها دارند، اما رک حرف نمی‌زنند. اما عمل می‌کنند. یعنی سیاست‌های اعلانی‌شان نیست، بلکه سیاست‌های اعمالی و استعمالی‌شان است.

حالا این‌ ریشه‌های نظری دارد. دو سه اتفاق مبنایی تئوریک در غرب افتاد. البته در غرب تئوریزه شد. نه این‌که در شرق نباشد. در شرق هم هست، شاید بدترش هم باشد و بوده است. اما آن‌ها در غرب، این‌ها را با ادبیات دانشگاهی و آکادمیک تبدیل کردند، ظاهراً به یک ظاهر علمی و روشن‌فکری دادند و تدریس می‌کنند؛ به اسم فلسفه دین، فلسفه علم، فلسفه سیاست، در حوزه‌های علوم اجتماعی، همین حرف‌ها را تئوریزه کردند. یکی از اقداماتشان این بود که رفتند سراغ اصل و منشأ هر نوع قداست و تقدسی، یعنی دین و نبوت. از همان جا، قداست‌زدایی را شروع کردند. تو می‌گویی واقعیت یعنی منافع مادی و آرمان یعنی چیزی فراتر از منافع مادی. یک وقتی هم شاید لازم باشد که بخشی از منافع مادی ما، وقتی با آن امر فرا مادی و ارزش و آرمان تزاحم دارد، فدا شود. و بعد، شما می‌گویید که بخشی از این آرمان‌ها یقینی، صددرصدی و قطعی است و حتی به خاطر آن می‌شود و باید مثلاً ایثار و انفاق کرد، از جان، مال، آسایش، خانواده و همه چیز خود را بدهی.

تحت عنوان تعریف دوباره‌ از دین و تحلیل دین، می‌گویند خوب، برویم سراغ اصل این آرمان‌گرایی‌ها که مسئله نبوت، دین، ایمان به غیب و این حرف‌هاست. پیامبران از طرف خدا آمدند و ارزش‌ها، ارزش‌های ماوراء هستند. پس یک قدم مهم، شاید قدم اول، قداست‌زدایی از آرمان‌ها بود. قداست‌زدایی از آرمان‌ها و منشأ آرمان‌های الهی. چون فرمودند که عنوان بحث این است. قداست‌زدایی از آرمان‌های الهی است. نه به عنوان کمونیست‌ها که می‌گویند دین، مزخرف و ساخته سرمایه‌دارها یا ساخته جهل است. ماتریالیست‌های سرسخت هم نه. این‌ها خیلی‌هایشان می‌گویند که مذهب باشد، خودشان هم کلیسا می‌روند. ورژن ایرانی‌اش این است که می‌روند حرم، نماز می‌خوانند، روزه می‌گیرند، حج می‌روند و از این قبیل کارها. اما تهش وقتی نگاه می‌کنی، دانسته یا ندانسته، نگاهشان به اصل نبوت، یک نگاه غیر دینی و غیر الهی است. یعنی حتی به اصل و منشأ دین که نبوت است، نگاه مادی و غیر دینی دارند. این تعابیر خیلی به کار رفته است. شما از من بهتر می‌دانید، فلسفه دین، جامعه‌شناسی دین، روان‌شناسی دین، که بله، یک تجربه‌های لطیف روانی، کسانی دارند که شما به آن‌ها پیامبر می‌گویید، یا ادعا می‌کنند که دارند. و این بیشتر برای این تجربه معنوی و باطنی، به درد لذت معنوی، آرامش و رخوت و حتی تخدیر می‌خورد. عیبی هم ندارد. کاملاً هم شخصی است. این کارکرد انبیاء، تنها فایده یا یکی از فواید محدودی که انبیاء برای دنیا و بشر داشتند، الان هم به آن احتیاج است، همین معنویت است. یک نوع معنویتی که پایه‌ی معرفتی ندارد و با واقعیت، با خدا و آخرت، که نیست یا قابل اثبات نیست، ارتباطی ندارد. ولی تصور این‌که این‌ها هستند، آرام‌بخش است. بنابراین، انبیاء ولو دروغ گفته‌اند، ولی مصلحانه دروغ گفته‌اند. حسن نیت داشته‌اند. و درست است که حرف‌هایشان عقلانی و واقع‌بینانه نیست، اما فایده دارند. مثلاً یکی از فوایدشان این است که یک احساس لطیف روانی را در این عالمی که سراسر ماده است و غیر از ماده هم واقعاً هیچ چیز نیست، به عده‌ای هدیه می‌دهند. منتهی اگر بخواهید بگویید این‌ها رهبران ما هستند و برای ما سبک حکومت، مشروعیت، حقیقت، سبک زندگی را در حوزه نظر و عمل تعریف می‌کنند و به عقل ما در درک آن‌ها کمک می‌کنند، دیگر نه. تا یک زمانی می‌شد گفت که پیامبران، پیامبران! از یک زمان به بعد دیگه، بشر، فرض کنید یک زمانی کودک و بچه و شاگرد بود. حالا دیگر فارغ‌التحصیل شده است. ما خودمان دیگر سرمان می‌شود. دیگر حالا انبیاء نمی‌توانند ما را وارد یک بازی بکنند، ولو با نیت درست. لذا نه دوران وحی جدید، بلکه دوران وحی اساساً تمام شده است. دوره وحی و باوری تمام شده است. ما خاتمیتی که می‌گوییم یعنی وحی جدیدی، وحی تشریعی نخواهد آمد. وحی تشریعی جدیدی، یعنی رسول جدیدی، دیگر نخواهد آمد. لازم نیست بیاید، چون هر آن‌چه که لازم بود خداوند به بشر بگوید، از طریق انبیاء، از طریق خاتم‌الانبیاء (ص) گفته است. دیگر چیزی نمانده است که خدا باید بگوید و از طریق پیامبر اکرم (ص) نگفته باشد. بنابراین، نیاز به وحی هست، نیاز به انبیاء هست، نیاز به نبوت هست، اما نیاز به نبی و رسول جدید و نیاز به وحی تشریعی جدیدی نیست. این خاتمیت به معنی درست آن است. بعضی از این‌ها گفتند که نخیر، به اسم نواندیشی دینی، اصلاً خاتمیت یعنی این‌که دیگر دوره پیامبران خاتمه پیدا کرد. تا یک دورانی، بشر کودک بود و به لحاظ عقلی، علمی، ناقص و نابالغ بود، به پیامبر احتیاج داشت. حالا دیگر آن شاگرد فارغ‌التحصیل و خودش یک استاد زبردست شده است، دیگر آن نیاز قبلی را به انبیاء و وحی و دین ندارد. عصر پیامبر بازی تمام شد. پیامبرپروری و بازار پیامبری دیگر کساد است. آن زمان، بشر نمی‌فهمید. این تقریر دیگری است که می‌کنند.

می‌گویند دوره کاهنان تقریباً به سر آمد. دوره انبیاء و از طرف خدا حرف زدن هم به این معنا به سر آمد. دوره هدایت وحیانی گذشت. یعنی چه؟ یعنی هیچ آرمانی که بتوان آن را قطعاً به خداوند و به امر مقدس نسبت داد، دیگر وجود ندارد. هیچ امر مقدس قطعی ماوراء مادی وجود ندارد که از ورای بشر به بشر رسیده باشد. معنی‌اش این است. خوب پس قدم اول، وقتی این‌ها گفتند که آرمان‌گرایی یا واقع‌بینی، انقلابی هستی یا علمی؟ ایدئولوژی یا علم! قدم اول این بود. آن‌هایی که در حوزه معرفت‌شناسی بودند، گفتند باید، از هست جداست، همانطور که امثال هیوم آن را در قرن ۱۷ و ۱۸ تئوریزه کردند. همان وقتی که گفتند باید از هست جداست، یعنی باید و نبایدهای حقوقی و اخلاقی، اعتبار محض و ساختگی هستند. هیچ ریشه‌ای در هست و نیست عالم، یعنی در واقع عالم، در نفس‌الامر عالم ندارند. از همان‌جا ارتباط بین واقعیت و آرمان بریده شد. وقتی هیوم می‌گوید باید از هست جداست، می‌گوید بین احکام اعتباری و احکام حقیقی هیچ ارتباطی نیست. که بعد مترجمان وطنی آمدند، همین حرف‌ها را به اسم خودشان گفتند و رفتند. در واقع آنجا دارد می‌گوید که هیچ واقعیتی، آرمانی نیست. هیچ آرمانی هم واقع‌بینانه نیست، چون باید و نباید، یعنی حوزه اعتبارات، یعنی حوزه اخلاق و حقوق. فیلسوفان اخلاق و حقوق اسلامی می‌گویند باید و نبایدهای اخلاقی و حقوقی، ریشه در نفس‌الامر عالم دارد. یعنی چون در واقع چنین است، پس چنان باید باشد. یعنی باید، از است برمی‌خیزد. منتهی چه بایدی از چه استی و چگونه؟ نه هر بایدی از هر استی و هر طوری. با مغالطه! وقتی کسی گفت که این هست و نیست، واقعیت یک چیز است، جداگانه شما هم به حسب قرارداد اجتماعی یا میل خودتان، جمعی، گروهی، قرارداد، پروتکل، هر کاری، منفعت‌گرایی مطلق، شما براساس باید و نباید خودت، درست کن. ایدئولوژی بساز. لازم نیست با حقیقت... هم در تعریف حقیقت، ماتریالیستی نگاه کردند که چه هست و چه نیست. با نگاه و عینک مادی، خدا معلوم است که نیست، قیامت هم معلوم است که نیست، فرشتگان هم معلوم است که نیستند. معلوم است که ما در محضر خدا نیستیم. معلوم است که پاداش فلان عمل، فلان عمل نیست. معلوم است که زنا و نکاح فرقی نمی‌کند. معلوم است که بیع و ربا یکی است. با ترازوی مادی، این‌ها چه فرقی باهم دارند؟ ولی وقتی ترازو و میزان الهی آمد، وارد عرصه باید و نباید می‌شوید، آن وقت می‌بینید خیلی چیزها که ظاهراً یکسان هستند، با هم فرق می‌کنند. بله، در عالم ماده، با محاسبات صرفاً تجربی، هیچ چیز قطعی و صددرصد نیست. لذا در حوزه علوم تجربی، هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید صددرصد جز این است و این است و جز این نیست و نخواهد بود. نمی‌شود. باید گره بخورد با حوزه عقلیات و عقلانیت و با حوزه شهود که آنجا عالم مطلق‌ها است. عالم ماده، مطلق ندارد، همه چیز نسبی است. اما عالم ماده، سوار بر عالمی است که آن عالم، مطلق است. آن عالم، مطلق است. این‌ها آمدند، مطلق را نسبی کردند. یعنی گفتند که آرمان‌ها و ارزش‌ها چون مادی نیستند، این‌ها نسبی و شخصی و قراردادی هستند. باید هم نسبتی با است ندارد. امر مقدس را قداست‌زدایی کردند تا امور نامقدس را مقدس کنند و کردند. گفتند مقدس نیست. خدا، گفتند این مقدس‌ها، قداست، خرافه است، ضد عقل است. عقل می‌آید تمام قداست‌ها را می‌زداید. اصلاً سکولاریزاسیون یعنی چه؟ یعنی قداست‌زدایی. می‌گوید عقل و علم می‌آید قداست‌زدایی می‌کند. خوب، مقدسات ماوراء مادی را انکار کردی، آرمان‌ها را گفتی علمی نیست، ولی به جای آن، صدتا امر مادی را برای ما مقدس کردی. یعنی ایدئولوژی‌های مادی بشری آمدند جای دین نشستند. امر مقدس را نامقدس کردی تا یا عالم امور نامقدس را مقدس کردی. ایدئولوژی‌های مادی آمدند، امور نامقدس را مقدس می‌کنند، امور نسبی را مطلق می‌کنند. شما مطلق را نسبی کردید، بعد آمدید صدتا نسبی را برای ما مطلق کردید. «أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» هیچ‌کس بی‌خدا نیست. دعوا سر این است که یک خدا یا هزاران خدا؟ انبیاء گفتند که یک خداست. بقیه می‌گویند نه، هزاران خدا. بشر بی‌خدا وجود ندارد، چون دست‌کم خدای خودش، خودش است. این کمترین آن است. قرآن می‌فرماید: «إِلهُهُ هَواهُ» خدا را که حذف می‌کنی، می‌گویی خدا مقدس نیست، کمترین کاری که می‌کنی این است که می‌گویی من مقدس هستم! «إِلهُهُ هَواهُ» می‌گوید نفس من الوهیت دارد. پس هیچ‌کس بدون اله نیست. این‌ها هم که می‌گویند آرمان‌گرا نباشید، هیچ امر مقدسی نیست، این‌ها در واقع دارند می‌گویند خود من مقدس هستم. لذا باید سر ساعت ۵ بعد از ظهر به خودم برسم. حتی قبل از ۵ بعد از ظهر هم من دارم به خودم می‌رسم، نه به مردم و خدا! دنبال منافع، چرتکه‌اندازی مادی هستم. من مقدس هستم. یکی می‌گوید جنسیت. یک ایدئولوژی می‌گوید که جنسیت مقدس است. یک ایدئولوژی می‌گوید ابزار تولید مقدس است. یکی می‌گوید غریزه مقدس است. فاشیست‌ها، لیبرالیست‌ها، مارکسیست‌ها می‌گویند قدرت مقدس است؛ یکی می‌گوید درون‌گرایی من، مطلق است. هر چه من، مثل بعضی اگزیستانسیالیست‌ها و این‌ها. پوزیتیویست‌ها می‌گویند آن‌چه که فقط می‌بینم و می‌شنوم، آن مقدس است؛ پس همه‌ شما خدایان دارید. از امر مقدس، به اسم عقلانیت قداست‌زدایی کردید که آرمان‌گراها، اهل توهم هستند. بعد خودتان آمدید، صد امر مقدس موهوم، موهومات را مقدس کردید.

شما دقت کردید، جوامعی که اصل خدا، پیامبر و دین حقیقی را کمتر می‌پذیرند، یا خانواده‌ها یا افرادی که این‌جوری هستند، این‌ها بیشتر از بقیه، خرافی می‌شوند خرافاتی‌تر هستند. می‌دانید همین فال‌بینی و کف‌بینی و شانس و این چیزها، در کشورهایی که دین به حاشیه رفته، خیلی بیشتر طرفدار دارد. یعنی اول می‌گوید خدا و پیامبر، این‌ها خرافات است؛ می‌گذارد کنار، فقط ماده. بعد می‌رود، می‌بیند اصلاً آخرت به کنار، همین دنیا را باید بالا بیاوری. دنیایی که نه سر دارد نه ته، نه معنا، نه جهت، نه غایت، نه خدا، نه آخرت، نه فرشته، نه ابدیت، نه بهشت، نه جهنم دارد، این دنیا برای چیست؟ که چه بشود؟ در این دنیا، دو گروه عاقل هستند: یکی آن‌هایی که به بقیه ظلم می‌کنند تا خودشان راحت‌تر باشند. این‌ها طبق این مبنا عاقل هستند. یکی آن‌هایی که خودکشی می‌کنند، چون می‌فهمند که خبری نیست. طبق این مبنا، این دوتا عاقل و بقیه همه احمق هستند. وقتی امر مطلق را نسبی کرد، بعد می‌رود امور نسبی را مطلق می‌کند. چون بدون مطلق، کسی زندگی نمی‌کند. همه یک مطلقی دارند، یا مطلق حقیقی یا مطلق وهمی است. لذا نمی‌فرماید آیا یک خدا بهتر است یا بی‌خدایی؟ می‌فرماید: «أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ» با خدایان پراکنده بهتر می‌توانی زندگی کنی؟ «أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»؟ اصلاً زندگی با کدام ‌یک از این‌ها راحت‌تر است؟ دنیایش حالا، آخرتش هم جدا. ببینید پس اتفاقی که افتاده این است. گفتند امر مقدس را قداست‌زدایی می‌کنیم، حتی دین را، نه فقط سیاست و اقتصاد و این‌ها را. اخلاق و معنویت را هم سکولاریزه می‌کنند. معنویت سکولار، یعنی معنویت بدون فرض خدا و آخرت، بدون انبیاء، معنویت دنیوی. ما در دنیا به یکسری آرامش‌های معنوی احتیاج داریم. حالا یکی با مواد مخدر، با مشروب، تا یک حدی می‌شود خودت را خرج کنی یا غافل کنی. از یک حدی به بعد، دیگر این‌ها جواب نمی‌دهند. باید یک معنویتی بسازی. یعنی معنویت حقیقی را که کنار می‌گذاری، بعد سراغ معنویت ساختگی می‌روی، یعنی بعد واقعاً می‌روی سراغ خرافات. خیلی‌ها، اصلاً اغلب این افراد، به لحاظ عقلی با مسائل معنوی آشنا نیستند و ادعای عقلانیت، روشنفکری، واقع‌بینی و این‌ها می‌کنند، اتفاقاً خرافی هستند. بیشتر کارهایشان را با همین عجی مجی لاترقی و از این‌جور کارها می‌خواهند حل کنند. سقف مذهب آن‌ها همین است. ما متأسفانه مستحبات اضافی درست کرده‌ایم، در حالی که واجبات در خطر هستند. واجبات رها شده، هی مستحبات درست می‌کنیم. خوب، باید بگوییم ما جامعه آرمانی هستیم. پس معلوم می‌شود آرمان‌های ما یک مشکلی دارد. یا باید بگوییم آرمان از واقعیت جداست. آرمان‌ها قابل تحقق و واقع‌بینانه نیستند. شعار می‌دهید، نمی‌توانید اجرا کنید. به واقعیات، نگاه آرمانی نکنید. واقعیات، آرمانی نیستند. مشکل کجاست؟ مشکل این است که ما هم مثل آن‌ها داریم عمل می‌کنیم. منتهی ما این طرف قضیه هستیم ولی مبنای ما همان مبناست. یعنی مثل این‌که ما هم پذیرفته‌ایم که واقعیت از آرمان جداست. یک روزها و ساعت‌های خاص، ایام زیارتی و آرمان‌ها هستند، همه آرمانی، حرف‌های خوب و قشنگ و این‌ها. بقیه سال، عصر واقعیت است، یعنی آرمان‌ها را کنار بگذارید. منتهی آن‌ها نظراً هم سکولار هستند و ما عملاً.

از امام حسن عسکری (ع) راجع به آخرالزمان در مساجد می‌گویند، جمعیت‌ها زیاد، شلوغ، قلب‌ها با هم نیست. در بازار، کلاه همدیگر را برمی‌دارند. یکی مستأجر، یکی صاحبخانه است. پدر همدیگر را درمی‌آورند. یکی زن است، یکی شوهر است. یکی والدین است، یکی بچه است. یکی خریدار است، یکی فروشنده است. پس این همه ظلم و دادگاه و پرونده چیست؟ ما خودمان بین آرمان و واقعیت جدایی می‌اندازیم. داریم سکولاریستی عمل می‌کنیم. چوبش را آرمان‌های ما می‌خورند. که بعد می‌گویند آرمان‌های شما عملی و واقع‌بینانه نیست. آرمان‌هایمان را تجزیه شده داریم به مردم تحویل می‌دهیم. می‌گردند راجع به یک روایتی از یک گوشه‌ای پیدا می‌کنند، ضعیف‌السند. یک مسئله دسته ششم مذهب را که نه اجماعی است نه ضروری است، نه اصل معنی آن برای همه علمای درجه اول ما روشن است، اختلافی نیست اصلاً. یک مرتبه آن، می‌شود اصل مذهب. بعد هزاران آیه و روایت که خیلی واضح راجع به سبک زندگی، اخلاق، اعتقادات و روابط اجتماعی حرف می‌زند، راجع به این‌ها اصلاً چیزی نمی‌گویند. به عنوان تبرک، عوامانه یک چیزی می‌گویند یک آیه و حدیث می‌خوانند می‌رود دنبال کارش! فکر می‌کنند که مشکل از آرمان‌ها است. بعد می‌خواهند مثلاً جلسات‌شان را جذاب کنند. اگر عوام است، چرت و پرت عوام‌فریبانه می‌گوید، اگر غرب‌زده و سانتی‌مانتال است، جفنگیات مدرن می‌گوید. مشکل از من است. مشکل از توست. این آرمان‌ها واقع‌بینانه هستند. اگر نبود، پیامبران نمی‌توانستند با دست خالی، بشر را این‌جور تغییر دهند که هزاران سال می‌گذرد، در جامعه جهانی شما، جامعه‌ای که کلاً هیچ حرفی از خدا، آخرت و اخلاق نزند، ندارید. چنین جامعه‌ای وجود ندارد. شرک و خرافه، مخلوط شده با این‌ها. اما صدای انبیاء به همه بشریت رسیده است.

می‌فرماید هیچ قریه و آبادی‌ای نیست، مگر این‌که رسول الهی آن‌جا رفته است. «إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِیرًا وَنَذِیرًا وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلَا فِیهَا نَذِیرٌ» (فاطر/ 24)؛ این ‌که می‌گویند فقط در خاورمیانه پیامبران بوده‌اند، قرآن صریح جوابشان را می‌دهد. می‌گوید هیچ جامعه بشری‌ای وجود ندارد که پیامبری در آن نیامده باشد یا پیام خدا به آن‌ها نرسیده باشد. خوب این پیامبران، آرمان‌هایشان آن‌قدر واقع‌بینانه بوده است که بعد از چند هزار سال، این همه کفر و شرک، فعالیت کرده است. یک جامعه‌ای وجود ندارد که بگوید خدا چیست، اخلاق چیست؟ پس انبیاء، با دست خالی، بدون هیچ رسانه‌ای این‌ها خیلی قوی واقع‌بینانه عمل کرده‌اند و همه چیز علیه آن‌ها بود.

نکته اول، قداست‌زدایی از همه آرمان‌ها بود. گفتار و رفتار پیامبران، معیار زندگی نیست. یک دوره‌ای، به دلایلی بود. بشر جدید نه فقط به وحی جدید، بلکه اساساً دیگر به وحی احتیاجی ندارد. فرض کنید یک زمانی انسان بیمار بوده است، خوب شده و شفا پیدا کرده است. فرض کنیم انبیاء، طبیبان خوبی بودند. روح بشر بیمار بود، خیلی خوب، شفا پیدا کرد. دیگر وقتی آدم سالم شده است که دیگر نباید به دکتر مراجعه کند. نسبت بشر با دین این است. دوره دیانت از نظر این‌ها تمام شده است، نه دوره رسالت. دین، دوره‌اش گذشته است. همه آن‌چه را که ما از دین می‌خواستیم، امروز خودمان با مبانی مادی می‌توانیم در عرصه زندگی، حکومت، حقوق و عدالت، در برابر اخلاق دینی، اخلاق سکولار داریم. در برابر عرفان دینی، معنویت سکولار داریم. در برابر شریعت دین، سبک زندگی سکولار داریم. دین، بی‌رقیب نیست. وحی هم تله‌پاتی و فراروان‌شناسی و لایه‌های درونی روح است. البته از قبل هم این‌ها بود، به این زبان نبود. «یکذبون بالدین»، تکذیب می‌کنند. تکذیب یعنی چه؟ یعنی این‌ها وحی نیست. وقتی نه اصل و نه فرع و نه خاتمیت نبوت، هیچ‌کدام، ملزم به نیاز بشر نبوده است، بنابراین الان به طریق اولی نیست. بشر به حدی رسیده است که دیگر جایی برای پیامبران نیست. کار و بار پیامبران دیگه نمی‌گیرد. عقل نقاد استقرایی آن موقع نبوده است، حالا هست. که حالا این‌ها همه‌اش مشکل دارد. یعنی در روایات ما چقدر دعوت به همین عقل نقاد استقرایی شده است و این‌که عقل غیر استقرایی و فرا استقرایی اگر نباشد، عقل استقرایی اصلاً جواب نمی‌دهد. ولی این‌که نگاه کنید، به یک معنا باید گفت همه خودشان پیامبر شده‌اند! همان تعمیم نبوت. آن یکی گفت که بسط تجربه‌ نبوی. یعنی تعمیم نبوت. یعنی همه‌ ما یک پا پیامبر هستیم، خودمان خبر نداریم! آن‌ها هم پیامبر نبودند، فکر کردند پیامبرند. خلاصه یا آن‌ها پیامبر نبودند یا ما هم پیامبر هستیم. فرقی ندارد. و آن‌چه که مخصوص پیامبر نامیدگان دانسته می‌شد قبلاً، حالا دیگر عمومی شده است. تجربه‌های معنوی دینی، بعثت مردان باطنی، در هر گوشه و کنار دنیا زیاد است.

می‌گویند این‌ها خواستند همان کاری را بکنند که پیامبران کردند. آن‌ها هم کار دیگری نکردند. منتهی این‌ها ناشی بودند و شکست خوردند. آن‌ها وارد بودند. آن‌ها، پروژه‌شان را قشنگ پیش بردند. کلاه مردم را برداشتند تا همین الان. این‌ها ناشی بودند، بلد نبودند. تیرشان به خطا رفت. بقیه هم خودشان نمی‌دانند که پیامبر هستند. وقتی که می‌بینید نسبت به ارزش‌ها و مبدأ ارزش‌ها این‌جوری شد که دیگر امروز هر جایی، صد گل می‌شکفد و هر جایی، صد چشمه می‌جوشد و هر جایی، صد پیامبر داریم و دیگر نیازی نیست، این، یک تقریر از خاتمیت و از پایان عصر دیانت است؛ به این معنا که دیگر ادعای ارتباط ویژه با فوق طبیعت، دیگر پذیرفتنی نیست، حتی مال گذشته هم حجیتی ندارد. همه حق دارند ادعای تجربه باطنی بکنند، به یک اندازه. بنابراین آن چیزی که واقعی است، عالم ماده است، منافع و سود است. باید به تو ویزا بدهند. باید به تو ویزا بدهند. چالش امنیتی باید به هر قیمتی، با هر کسی، به صفر برسد. فراتر از این‌ها اگر دارید حرف می‌زنید، از ارزش‌های معنوی و الهی، آقا جان، همه حق دارند ادعای تجربه باطنی بکنند! عصمتی وجود ندارد، پیامبری وجود ندارد. کلام پیامبر هم مجازاً کلام خداست، در واقع کلام خودش است. کلام‌الله حقیقی‌ای وجود ندارد. این حرف‌ها در غرب زده شده و تئوریزه شده است. اصلاً جزء و وارد الهیات مسیحی شده است. بخشی از این‌ها را خود متألهین و متکلمین مسیحی پذیرفته‌اند. عده‌ای ترجمه کردند. بعد هم عده‌ای بدون حرف، دارند عمل می‌کنند. در حکومت هم هستند. پوزیتیویست، نماز هم می‌خواند. بعد، با نگاه پوزیتیویستی، در سیاست خارجی، در اقتصاد، در آموزش و پرورش چه تصمیم‌هایی می‌گیری؟ و از این قبیل.

پیامبران، روشنفکران زمان خودشان بودند. امروز هم روشنفکران دیگری را می‌طلبد. شخصیت حقوقی پیامبر، شأن قانون‌گذاری، تشریع و رسالت الهی‌اش و این‌ها تمام شده است. اعتبار و حجیت معارف و احکام پیامبر خاتمه پیدا کرده است. دیگر آن‌ها برای همان زمان بود و به درد خودشان می‌خورد. دوران آن زبان و آن نحوه سخن گفتن دیگر خاتمه پیدا کرد. این‌ها در واقع این را می‌گویند، حتی همین مذهبی‌هایشان. قداست‌زدایی در سیاست و قداست‌زدایی در علم. می‌گویند علم یا علمی است یا آرمانی. سکولاریزه کردن علم و در سیاست، یا ارزش‌های اسلامی انقلابی، یا سیاست واقع‌بین، که سیاست ترازو، ترازوی مادی است. این کفه چیست؟ آن کفه چیست؟

جمع‌بندی بکنم، کسانی که عملاً، نه به زبان، به این نتیجه رسیده‌اند که صحبت غایات حکیمانه و آفرینش و نیاز بشریت به حقایق الهی، ابدیت و این چیزها را کنار بگذاریم. این‌ها اگر دخالتی در نبوت و خاتمیت و این‌ها داشت، خوب بله، الان هم دخالت می‌کردند. چون بشر همچنان به دانستن این‌ها احتیاج دارد. اما مسئله این است که این‌ها، نبوت و این آرمان‌گرایی الهی از سنخ همان ساحری و کهانت است و اساساً دوره متافیزیک‌بازی و این‌ها گذشته است، همان‌طور که دوره سحر و کهانت گذشته است. فلسفه و کلام و بحث‌های عقلی در حوزه معارف، برای این‌که عقلی است، آن را هم نمی‌پذیرند. دوره بلوغ بشر و ورود به عرصه علم، استقراء و تجربه ظاهری‌ آن را گفته بودیم. حالا تجربه‌ی باطنی‌اش را هم می‌گوییم، چون ادعای وحی هم، ادعای تجربه باطنی است. وحی هم یک تجربه بشری و خطاپذیر است. و از این مرحله تاریخ عبور کرده‌ایم، به عقب برنگردیم. خاتمیت یعنی ختم این دوران، ختم آرمان‌گرایی الهی. توضیح دیگری ندارد.

و این خاتمیت را نباید بگوییم یعنی کمال اسلام، جامعیت و حقانیت در عالی‌ترین سطح. چون ما می‌گوییم سر خاتمیت چیست؟ می‌گوییم کمال، جامعیت، حقانیت. درست است؟ این‌ها سر خاتمیت است. چیزهایی گفته شد که برای همیشه، برای همه حق است. می‌گوید نه. این تفکر می‌گوید نه. این شعارهای وارستگی، زهد، تقوا، انفاق، صبر، مقاومت، منشأ آن این بوده است که بگوییم دین، بهترین دین و تنها راه نجات و کمال است. در حالی که این یک ادعاست. پیامبران زبان آمرانه‌ای دارند. آن زبان آمرانه را امروز ایدئولوگ‌ها می‌خواهند داشته باشند. ایدئولوگ مذهبی دیگر که بالاتر از پیامبران نیستند. دوران آن‌ها تمام شده است. می‌ماند جای ایدئولوگ‌های لائیک، غیر مذهبی‌ها. آن‌ها هم امتحانشان را در قرن ۱۹ و ۲۰ دادند. ته ایدئولوژی‌ها شد کمونیسم، فاشیسم و سرمایه‌داری. حالا عبور از ایدئولوژی، چه متافیزیک آن، چه نوع مادی آن و چپ و راست آن، صحبت جامعیت و کمال نکنیم. صحبت تعبد می‌خواهید بکنید، دوران تعبد گذشته است. پیامبران از موضع بالا حرف می‌زدند. پیامبران با دیالوگ به حقایقشان نرسیدند. ببینید، تمام زندگی پیامبران، دیالوگ است. منتها این‌ها، چون برهان الهی را قبول ندارند، می‌گویند حتی این «قُل هاتوا بُرهانَکُم» را هم که انبیاء گفته‌اند، تعارف است. چرا؟ چون کسی که استدلال او اساساً جنبه مادی دارد، یعنی فقط ترازوی مادی را منشأ استدلال می‌داند، شما هر چه با او از استدلال عقلی و استدلال اخلاقی بگویید، چیزی سرش نمی‌شود. وقتی به او می‌گویید «قُل هاتوا بُرهانَکُم»، برهان او این است: ویزا می‌دهند یا نمی‌دهند؟ ارزش یک چیز، چقدر است؟ ارز، چه‌قدر در بازار است؟ ساعت ۵ تعطیل کنم یا نکنم؟ این‌ها از نظرشان ملاکات است. «قُل هاتوا بُرهانَکُم»، این برهان از نظر این‌هاست. و یک ماتریالیسم و پوزیتیویسم پنهانی است. ظاهرش ریش دارد، حجاب دارد، گاهی سوابق خوب دارد، دیانت شخصی دارد. حتی مصلحت‌گرایی برای جامعه و انقلاب هم دارد. طرف ممکن است به فکر جامعه هم باشد. می‌گوید این به نفع منافع ملت است. این یکی از ریشه‌های تضادافکنی و متضاد دیدن آرمان و واقعیت است؛ که واقعیت، علمی، سکولار و مادی است. در حالی که آرمان، ایدئولوژیک، مذهبی، غیر معقول، واقع‌بینانه و محسوس نیست.

مجدداً از اظهار لطف آقا، از این هدیه‌تان و از بزرگواری‌تان تشکر می‌کنیم. عذرخواهی می‌کنم. می‌خواستم دوباره خواهش کنم، هر چه را که خودتان حق می‌دانید، در محیط‌تان بگویید. یکی از مستثنیات غیبت، جرح راوی است. تمام علما و بزرگان ما، یکی از کارهایی که می‌کنند، این است که می‌گردند، نقاط ضعف روات احادیث را پیدا می‌کنند. بعد آن را علنی می‌کنند. می‌گویند این آقا فاسق بوده است، جاهل بوده است، مذبذب بوده است، انحراف مذهبی داشته است. خوب، این که غیبت است و به عنوان اولی حرام است. ولی اینجا به عنوان ثانوی واجب است. چون یک مسئله مهم‌تری در خطر است و آن این است که با اصل حقیقت دین دارد بازی می‌شود. ما نه دین روشنفکربازی غرب‌مآب و شرق‌مآب لازم داریم، دین التقاطی، نه این دین متحجر مشتی دکان واکرده‌اند.

سؤال: از فرمایشات شما در ارتباط با بیان ریشه‌ها درست است. ولی این‌که ما چه‌جوری باید راهکارها را بشناسیم و کارهای کاربردی را به کار ببریم تا بتوانیم احیای دین بکنیم و امر تبلیغ آن به سرانجام برسد و روی این بحث هم کار کنیم.

جواب استاد: اول این‌که شما کار کنید، ثانیاً، بهترین مدل، مدل انبیاء است. سیره انبیاء و اهل بیت را در قرآن بخوانید. من تا حالا ندیده‌ام مثلاً راه بیفتند بگویند بنشینید، می‌خواهم شما را هدایت کنم. هر جا می‌روند، مثل آن‌ها، در کنار آن‌ها، الگوی عملی و اخلاقی نشان می‌دهند و بعد به سؤالات جواب می‌دهند. من خواهش می‌کنم سیره پیامبر را با دقت، نه برای ثوابش، برای آموزش بخوانید. پیامبران چگونه با مردم برخورد می‌کردند؟ چه گفتند، چه نگفتند، چه زمانی گفتند، چگونه گفتند، چگونه نگفتند؟ بسیاری از این ایمانی که ریشه‌دار شده در تاریخ، مربوط به نحوه کلاس‌داری انبیاء نبوده است. البته آن هم خیلی مهم است.

سؤال: خب همین مسئله رفرنس دارد.

جواب استاد: خوب ما و شما باید با هم دربیاوریم. شما که نباید به من بگویید که تو این کار را بکن. شما باید این کار را بکنید. یعنی خود رفقا باید در این قضیه فعال شوند. من می‌گویم یکی از کارهایی که باید بکنیم، این است که مخاطب ما بین منبر درست و منبر غلط فرق بگذارد. الان فرق نمی‌توانند بگذارند، نمی‌توانند تشخیص دهند. هرکسی می‌رود بالای منبر، هرچه داغ‌تر حرف می‌زند، دیگر به محتوایش کاری ندارند که اصلاً به اسلام ربط دارد یا حرف‌های خودش است، از خودش درمی‌آورد. ما طلبه‌های فاضل و اهل تهجد داشتیم، رفقایی داشتیم که چند نفرشان شهید شدند. آن وقتی که متن مطوّل را می‌خواند، بعد موقع مباحثه، حفظ بودند. همین که یک بار می‌خواندند، حفظ می‌شد.

(صوت پخش شده در جلسه): بسم الله الرحمن الرحیم. مقاومت در برابر هجوم دشمن ستودنی است، اما ایستادگی در مقابل انحراف دوستان و تلاش در راستای اصلاح آنان ستودنی‌تر است. ما اساتید حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان بر خود فرض می‌دانیم از تلاش‌های بی‌دریغ و خالصانه در جهت حفظ اسلام ناب محمدی» و زدودن انحرافات از چهره دین و جریان‌سازی در مقابله با کجروی‌ها، حمایت نموده، برای دلسوزان و خدمتگزاران جبهه جهاد فرهنگی، از درگاه خداوند متعال، آرزوی توفیق نماییم.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha